سفارش تبلیغ
صبا ویژن
فال حافظ
دانش خود را نادانى میانگارید ، و یقین خویش را گمان مپندارید ، و چون دانستید دست به کار آرید ، و چون یقین کردید پاى پیش گذارید . [نهج البلاغه]
لوگوی وبلاگ
 

دسته بندی موضوعی یادداشتها
 

آمار و اطلاعات

بازدید امروز :4
بازدید دیروز :6
کل بازدید :8342
تعداد کل یاداشته ها : 24
99/3/10
9:25 ص
مشخصات مدیروبلاگ
 
زمزمه[1]
تنهای تنها

خبر مایه
لوگوی دوستان
 

 دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))


"الیزابت باتوری" در 1560 میلادی در میان خانواده ی شاهنشاهی مجارستان متولد شد. در آستانه ی 40 سالگی زمانی که یکی از کنیزانش مشغول شانه کردن موهای شاهزاده با شانه ای سنگی بود، الیزابت در آینه متوجه یک چین در چهره اش شده و با خشم شانه ی سنگی را به کنیز میکوبد.
خون از بدن کنیز جاری شده و الیزابت زمانی به خود می آید که همه ی خون کنیز بخت برگشته را مکیده.
بر بالای سر اندام بی جان دخترک، الیزابت بهترین و زیباترین حس زندگیش را باز یافته بود، احساس جوانی.
برای تداوم این احساس الیزابت نیاز به نوشیدن و تن شویی در خون دوشیزگان داشت، برای همین در طی بیش از 10 سال 600 دوشیزه ی مجاری بر بالای یک وان مرمرین آویخته و دریده شدند تا الیزابت از آنان بنوشد و تن لطیفش را در خون گرمشان  شستشو دهد.
در سال 1610 در پی آشکار شدن این کشتارها شورشی رخ داد و الیزابت دستگیر و در کشتارگاهش زندانی شد.
سرانجام پس از 4 سال در 1614 الیزابت به مرگ طبیعی مرد، در حالیکه چهره اش به طراوت آن روزی بود که خونخواری را آغاز کرد.(( دوشیزه ی جوان جیغ کشان درخواست کمک میکرد، اما نگاههای یخ زده ی مردم از لای درها و پنجره های نیمه باز نشانی از تمایل به کمک از سویشان نداشت. سربازها دخترک بخت برگشته را کشان کشان به سوی کاخ شاهنشاهی مجارستان میبردند، جاییکه"بانو الیزابت" انتظار خون تازه را میکشید.))

از وبلاگ تنهایی یک خون آشام

 


88/7/7::: 9:51 ص
نظر()
  
  
حکایت پیرزن


یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین بانک کانادا مراجعه نمود و حسابی با موجودی 1 میلیون دلار افتتاح کرد . سپس به رئیس شعبه گفت به دلایلی مایل است شخصاً مدیر عامل آن بانک را ملاقات کند . و طبیعتاً به خاطر مبلغ هنگفتی که سپرده گذاری کرده بود ، تقاضای او مورد پذیرش قرار گرفت . قرار ملاقاتی با مدیر عامل بانک برای آن خانم ترتیب داده شد.

پیرزن در روز تعیین شده به ساختمان مرکزی بانک رفت و به دفتر مدیر عامل راهنمائی شد . مدیر عامل به گرمی به او خوشامد گفت و دیری نگذشت که آن دو سرگرم گپ زدن پیرامون موضوعات متنوعی شدند . تا آنکه صحبت به حساب بانکی پیرزن رسید و مدیر عامل با کنجکاوی پرسید: راستی این پول زیاد داستانش چیست؟آیا به تازگی به شما ارث رسیده است؟ زن در پاسخ گفت: خیر ، این پول را با پرداختن به سرگرمی مورد علاقه ام که همانا شرط بندی است ، پس انداز کرده ام . پیرزن ادامه داد و از آنجائی که این کار برای من به عادت بدل شده است ، مایلم از این فرصت استفاده کنم و شرط ببندم که شما شکم دارید !
مرد مدیر عامل که اندامی لاغر و نحیف داشت با شنیدن آن پیشنهاد بی اختیار به خنده افتاد و مشتاقانه پرسید مثلاً سر چه مقدار پول . زن پاسخ داد : بیست هزار دلار و اگر موافق هستید ، من فردا ساعت ده صبح با وکیلم در دفتر شما حاضر خواهم شد تا در حضور او شرط بندی مان را رسمی کنیم و سپس ببینیم چه کسی برنده است . مرد مدیر عامل پذیرفت و از منشی خود خواست تا برای فردا ساعت ده صبح برنامه ای برایش نگذارد .
روز بعد درست سر ساعت ده صبح آن خانم به همراه مردی که ظاهراً وکیلش بود در محل دفتر مدیر عامل حضور یافت .
پیرزن بسیار محترمانه از مرد مدیر عامل خواست کرد که در صورت امکان پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن به در آورد .
مرد مدیر عامل که مشتاق بود ببیند سرانجام آن جریان به کجا ختم می شود ، با لبخندی که بر لب داشت به درخواست پیرزن عمل کرد .
وکیل پیرزن با دیدن آن صحنه عصبانی و آشفته حال شد . مرد مدیر عامل که پریشانی او را دید ، با تعجب از پیر زن علت را جویا شد .
پیرزن پاسخ داد : من با این مرد سر یکصد هزار دلار شرط بسته بودم که کاری خواهم کرد تا مدیر عامل بزرگترین بانک کانادا در پیش چشمان ما پیراهن و زیر پیراهن خود را از تن بیرون کنه!!!

88/6/16::: 8:54 ص
نظر()